اخبار مجتمع

از آتش تا آتش فشان…

جرقه ای کوچک در نیمه شب بیست و پنجمین روز از مرداد ماه سال ۱۳۹۳ باعث شد تا یکی از بحران های بزرگ‌ زندگی ام کلید بخورد.

اما این اتفاق برای من تازگی نداشت. زیرا من سالها قبل آموخته بودم که جرقه های کوچک میتوانند تحولاتی بزرگ را در زندگی رقم بزنند.
بزرگ ترین تحول در زندگی من وقتی اتفاق افتاد که آموختم برای ماندن در میدان زندگی و پیروزی در جدالهای نابرابر باید از یک نیروی درونی فوقالعاده و واقعی برخوردار بود.
چه بسیارند توانمندی هایی که گاهی در نبرد با بحران های زندگی بی نهایت بی اثر و ناکارامد خواهند بود.
من آموخته بودم برای ماندن باید ایستاد… برای رسیدن باید تا پای جان دوید…
و برای زندگی کردن باید زندگی بخشید…
بدون تردید همین آموخته های درونی ام باعث شد تا وقتی به شعله های سر به فلک کشیده ی آتش خیره بودم و در خاکستر گرم باقی مانده از آن آتش بزرگ قدم ‌میزدم ، در چشمان سراسر اشك همسرم كه براي من نماد ايستادگي و اميد به آينده بود اين جمله را بخوانم كه: ((دوباره شروع ميكنم)) و با لبخندی از سر اطمینان امروز را باور کنم و زیر لب زمزمه کنم….دوباره شروع میکنم… ولی این بار بهتر از قبل میسازم… و ساختم…

با سپاس از خداوند خوب و مهربان، امروز این پیروزی بزرگ را با تمام وجود تقدیم میکنم به عزیزان بهتر از دوست و دوستان عزیزی که در تمام این روزهای سراسر سختی و لبریز از نا امیدی با عشق و امید همراهم بودند.
مجتبی حسنی ۱۳۹۵/۰۵/۲۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.